✍️یادداشت حمیدرضا رمضانی، سردبیر نشریه گیلرخ گیلان

گیل رخ/امروز، بهعنوان یک خبرنگار، نمیدانم باید از چه بنویسم. از کجای این قصه پرغصه باید واژهای برای روایت پیدا کنم؟ از کدام درد بگویم که پیش از آن، مردم آن را با تمام وجود لمس نکرده باشند؟
دلار به مرز ۲۰۰ هزار تومان رسیده است؛ عددی که دیگر صرفاً یک نرخ در بازار نیست، بلکه به عددی برای سنجش اضطراب، نگرانی و دشواری زندگی مردم تبدیل شده است. زندگی بسیاری از خانوارها در تلاطم است و مردم در سنگلاخ دشوار معیشت، هر روز بیشتر دستوپا میزنند.
حالا منِ خبرنگار باید از چه بنویسم؟
از حرفهای صدمنیکغاز برخی مسئولان؟ از وعدههایی که بارها شنیدهایم و کمتر نتیجهاش را در سفره مردم دیدهایم؟ از سخنانی که گاه آنقدر از واقعیت جامعه فاصله دارد که گویی گوینده، نه در میان مردم، که در جهانی دیگر زندگی میکند؟
من خبرنگارم؛ اما امروز ماندهام مرثیه کدام درد را بخوانم.
از دلار و سکه بگویم؟ از گرانی دارو و هزینه درمان؟ از اجارهخانههایی که هر روز دستنیافتنیتر میشوند؟ از قیمت خوراک و کوچکتر شدن سفرهها؟ یا از نگرانی پدر و مادرهایی بگویم که با نزدیک شدن مهرماه، به جای شوق بازگشایی مدارس، نگران تأمین هزینه لباس، کیف، کفش، نوشتافزار و هزار خرج ریز و درشت دیگری هستند؟
از کدامیک بگویم؟
از مردمی که هر روز با یک قیمت تازه از خواب بیدار میشوند، یا از مسئولانی که از خبرنگار میخواهند به جامعه «امید تزریق کند»؟
اما سؤال من این است: امید را باید بر چه بستری بنا کرد؟
وقتی دلار به ۲۰۰ هزار تومان میرسد، وقتی قیمت کالاهای اساسی کمر خانوار را خم میکند، وقتی هزینه درمان برای بسیاری از مردم به دغدغهای طاقتفرسا تبدیل شده و وقتی اجارهخانه بخش بزرگی از درآمد خانوادهها را میبلعد، خبرنگار چگونه میتواند چشم بر واقعیت ببندد و از امیدی سخن بگوید که نشانی از آن در زندگی مردم دیده نمیشود؟
امید، با دستور و بخشنامه ساخته نمیشود.
امید، محصول اعتماد است؛ محصول ثبات، امنیت اقتصادی، صداقت و دیدن نتیجه تصمیمها در زندگی مردم.
منِ خبرنگار امروز بر سر یک دوراهی ایستادهام؛ آیا باید فقط سخنان مسئولان را بازتاب دهم؟ اینکه چه گفتند، چه وعدهای دادند و قرار است چه کنند؟ یا باید آنچه را در کف جامعه میبینم روایت کنم؟
اگر مسئولی وعده ساختن کوه قاف را هم بدهد، وظیفه خبرنگار این نیست که آن وعده را به جای واقعیت به مردم تحویل دهد. وظیفه خبرنگار، دیدن، پرسیدن، راستیآزمایی و روایت کردن است.
خبرنگار، بلندگوی مسئول نیست؛ صدای جامعه است.
اگر سفره مردم کوچک شده، باید درباره کوچک شدن سفرهها نوشت. اگر دارو گران شده، باید از درد بیماران گفت. اگر اجارهخانهها از توان مردم خارج شده، باید صدای مستأجر را شنید. اگر خانوادهای برای خرید لوازم مدرسه فرزندش نگران است، این نگرانی بخشی از واقعیت امروز جامعه است و خبرنگار حق ندارد آن را سانسور کند تا تصویری خوشرنگتر از واقعیت بسازد.
امروز فاصله میان آنچه مردم در خانههایشان میبینند و آنچه گاهی از قاب تلویزیون میشنوند، دردناک است.
یخچال مردم یک روایت دارد؛ بازار روایت دیگری. جیب مردم یک حقیقت را فریاد میزند و آمارها گاه حقیقتی دیگر را روایت میکنند.
و من، میان این دو روایت، ایستادهام.
در برزخی عجیب که کلمات در گلویم خشک میشوند. نه از آن رو که حرفی برای گفتن ندارم؛ اتفاقاً آنقدر حرف هست که نمیدانم از کدام درد آغاز کنم.
من از واقعیت فرار نمیکنم.
نمیتوانم به مردم بگویم همهچیز خوب است، وقتی خود مردم هر روز خلاف آن را زندگی میکنند. نمیتوانم درد را پنهان کنم و نامش را امید بگذارم.
امید واقعی از دل انکار درد متولد نمیشود؛ از پذیرفتن درد و تلاش صادقانه برای درمان آن متولد میشود.
من خبرنگارم. قرار نیست سیاهنمایی کنم؛ اما قرار هم نیست واقعیت را سفیدنمایی کنم.
صدای مردم را باید شنید؛ پیش از آنکه فریادشان آنقدر بلند شود که دیگر هیچ تریبونی توان شنیدنش را نداشته باشد.
امروز سفرههای مردم گواه بسیاری از ناگفتههاست. دلار ۲۰۰ هزار تومانی، خودش یک تیتر است؛ تیتری که پشت آن هزاران داستان از نگرانی، حذف، محرومیت و اضطراب پنهان شده است.
از من میخواهند شعر تر بگویم؛
اما چگونه؟
وقتی درد، واقعیتر از هر واژهای پیش روی ماست.
ای بیخبر ز درد، از من مخواه شعر تر…





























