بخش پایانی
حمیدرضا رمضانی: آقای چمنی، بیایید مستقیم برویم سراغ یکی از دغدغههای اصلی شما. در رمان «داغ سرد» مستقیماً به «گل» یا ماریجوانا پرداختهاید. این روزها باور عجیبی میان برخی جوانان رواج پیدا کرده که گل اعتیادآور نیست یا مصرف تفننی آن اشکالی ندارد. نگاه شما به این موضوع چیست؟
حمید اندرزچمنی: به نظر من، این یکی از خطرناکترین باورهای غلطی است که میتواند نسل جوان را تهدید کند. مسئله اینجاست که «گل» برخلاف برخی مواد مخدر، الزاماً وابستگی جسمی شدید و آشکاری ایجاد نمیکند، اما وابستگی روانی به آن میتواند بسیار جدی باشد.
مصرفکننده ممکن است در ابتدا تصور کند هر زمان که بخواهد میتواند مصرف را کنار بگذارد، اما بهتدریج وابستگی روانی میتواند آنقدر عمیق شود که کنترل فرد بر رفتار خودش کاهش پیدا کند. «سارا» در رمان «داغ سرد» نیز دقیقاً با همین تصور آغاز میکند؛ با این فکر که فقط یکبار و برای تجربهای تفننی است. اما خواننده در ادامه خواهد دید که این تصمیم او را به کجا میرساند.
رمضانی: نکته جالبی که در صحبتهای شما وجود دارد، اشارهتان به «گرایش روشنفکری» برخی جوانان به مصرف گل است. میشود در اینباره بیشتر توضیح دهید؟
چمنی: بله. متأسفانه در سالهای اخیر نوعی نگاه نادرست شکل گرفته که مصرف گل را با روشنفکری، هنر، موسیقی و حتی فلسفه پیوند میدهد. برخی تصور میکنند مصرف آن باعث باز شدن ذهن، افزایش خلاقیت یا دیدن واقعیت از زاویهای متفاوت میشود؛ در حالی که این تصور میتواند بسیار گمراهکننده و خطرناک باشد.
سارا نیز در ابتدای داستان چنین تصوری دارد. فکر میکند با مصرف گل میتواند بهتر بنویسد، شعر بگوید و اثر هنری خلق کند. اما بهتدریج با پیامدهایی مواجه میشود که نهتنها خلاقیتش را تحت تأثیر قرار میدهد، بلکه مرز میان واقعیت و توهم را نیز برایش مخدوش میکند.
به اعتقاد من، توهم با خلاقیت تفاوت اساسی دارد. خلاقیت حاصل اندیشه، تجربه، تخیل و کار ذهنی است؛ نه محصول مصرف مواد.
رمضانی: پس شما معتقدید جریانی فکری، ولو در بخشهایی محدود از فضای روشنفکری، در حال عادیسازی مصرف گل در جامعه ایرانی است؟
چمنی: متأسفانه بله. در برخی محافل، با ترجمه و ترویج آثار نویسندگانی مانند «کارلوس کاستاندا» یا «ویلیام اس. باروز» و همچنین با نقل تجربههای شخصی، این تصور شکل گرفته که مصرف مواد روانگردان میتواند راهی برای شناخت عمیقتر خود و جهان باشد.
من با این نوع نگاه مشکل جدی دارم و آن را نوعی انحراف فکری میدانم؛ زیرا ممکن است یک تجربه فردی یا ادبی، بدون توجه به پیامدهایش، به الگویی برای نسل جوان تبدیل شود. در «داغ سرد» تلاش کردهام نشان دهم چنین نگرشی چگونه میتواند به یک تراژدی انسانی منجر شود. سارا نیز در نهایت قربانی همین تصور نادرست میشود.
رمضانی: رمان شما تا چه اندازه میتواند در زمینه آگاهیبخشی درباره این موضوع مؤثر باشد؟ اساساً ادبیات چقدر ظرفیت مقابله با چنین باورهای غلطی را دارد؟
چمنی: ادبیات میتواند کاری انجام دهد که آمار و ارقام بهتنهایی قادر به انجام آن نیستند. شما میتوانید به یک جوان مجموعهای از آمار و هشدارها درباره پیامدهای مصرف مواد ارائه کنید، اما ممکن است این اطلاعات برای او چندان ملموس نباشد.
در مقابل، وقتی همان جوان با داستانی مواجه میشود و با شخصیتی همسنوسال خود همذاتپنداری میکند، ترس، رنج، سردرگمی و پیامدهای تصمیمهای او را تجربه میکند. این تجربه عاطفی میتواند بسیار عمیقتر از یک جدول آماری در ذهن باقی بماند.
امیدوارم «داغ سرد» بتواند برای مخاطبی که تصور میکند گل مادهای بیخطر است، مانند آینهای باشد که پیامدهای این انتخاب را بدون پرده به او نشان میدهد.
رمضانی: یک سؤال جدی؛ آیا نگران نیستید که همین رمان، توسط همان جریان فکری که از آن صحبت کردید، بهعنوان یک اثر هنری جذاب معرفی شود و در عمل، ناخواسته به ترویج مصرف گل کمک کند؟
چمنی: چرا؛ این نگرانی همیشه با من بوده است. هر نویسندهای که درباره مواد مخدر یا آسیبهای اجتماعی مینویسد، با چنین خطری مواجه است. اما تلاش کردهام با چند تمهید، این احتمال را تا حد ممکن کاهش دهم.
اول اینکه در رمان هیچ صحنه جذاب، فانتزی یا رمانتیکی از مصرف گل ارائه نکردهام. صحنههای مصرف با احساساتی مانند خفگی، پریشانی، ترس و آشفتگی همراه هستند.
دوم اینکه پایان رمان تلخ و هشداردهنده است و تلاش میکند پیامدهای این مسیر را بهروشنی نشان دهد.
و سوم اینکه در پانویس کتاب و در گفتوگوهایی که درباره اثر داشتهام، همواره تأکید کردهام که هدف من از نوشتن این رمان، هشدار و پیشگیری است، نه ترویج مصرف.
البته در نهایت، برداشت مخاطب از یک اثر ادبی همیشه کاملاً در اختیار نویسنده نیست. من فقط میتوانم نیت و رویکرد خودم را شفاف کنم و امیدوار باشم خواننده نیز اثر را در همین چارچوب بخواند.
رمضانی: اگر بخواهید یک پیام مشخص برای جوانانی داشته باشید که تصور میکنند مصرف گل بخشی از هویت روشنفکری آنهاست، چه میگویید؟
چمنی: میگویم روشنفکری پیش از هر چیز یعنی اندیشیدن، پرسشگری، مطالعه، نگاه نقادانه و توانایی تشخیص حقیقت از دروغ.
اگر قرار باشد چیزی قدرت تفکر و قضاوت انسان را تضعیف کند، نمیتوان آن را ابزار روشنفکری دانست. ممکن است مواد در کوتاهمدت احساس متفاوتی در فرد ایجاد کنند، اما احساس متفاوت با آگاهی و بینش متفاوت یکی نیست.
هیچکس با مصرف یک ماده مخدر، بهطور خودکار فیلسوف یا هنرمند نمیشود. هنر واقعی و اندیشه عمیق حاصل سالها مطالعه، تجربه، مشاهده، رنج، تمرین و کار ذهنی است.
روشنفکری واقعی یعنی بتوانیم جهان را با ذهنی پرسشگر و تا حد امکان مستقل ببینیم و بفهمیم؛ نه اینکه برای متفاوت دیدن جهان به یک ماده بیرونی وابسته شویم.
رمضانی: و بهعنوان آخرین سؤال؛ اگر بخواهید «داغ سرد» را بهعنوان نوعی «داروی ادبی» برای مقابله با گسترش مصرف گل در جامعه ایران توصیف کنید، چه میگویید؟
چمنی: من «داغ سرد» را بیشتر از آنکه دارو بدانم، یک زنگ خطر میدانم؛ یا اگر بخواهم از استعارهای که شما به کار بردید استفاده کنم، شاید بتوان گفت یک «واکسن ادبی» است؛ واکسنی برای بیدار کردن جامعه، نه یک درمان فوری و جادویی.
این رمان میخواهد بگوید: بیدار باشیم. پیش از آنکه فرصت جبران از دست برود، باید درباره مسیری که بخشی از نسل جوان ما را تهدید میکند، جدیتر حرف بزنیم.
اگر «داغ سرد» بتواند حتی یک نفر را وادار کند پیش از تجربه مصرف، درباره پیامدهایش فکر کند، یا حتی یک نفر را از افتادن در این پرتگاه نجات دهد، برای من کافی است.






























