✍️یادداشت/سجاد احمدی زاده ( مدرس دانشگاه و دهیار سابق شیخ محله تولم )

اختصاصی گیل رخ/روستا را نباید تنها بر روی نقشه، در محدودهای جغرافیایی یا در شمار واحدهایی برای اجرای طرحهای عمرانی و اقتصادی دید. روستا پیش از آنکه مجموعهای از خانهها، زمینهای کشاورزی و راههای ارتباطی باشد، یک جهان اجتماعی و فرهنگی زنده است. جهانی با حافظه، زبان، آیین، باور، تجربه و پیوندهای انسانی که هر کدام، در طول نسلها، شیوهای خاص از زیستن در کنار طبیعت را شکل دادهاند؛ از اینرو، هر سخن جدی درباره توسعه پایدار روستایی، ناگزیر باید از فرهنگ آغاز کند چرا که توسعهای که با جان و جهان مردم پیوند نداشته باشد، ممکن است در پوسته ظاهری، پیشرفت تلقی شود، اما در باطن، چیزی جز جابهجایی مشکلات و فرسایش تدریجی سرمایههای انسانی و اجتماعی نخواهد بود.
برنامهریزی فرهنگی در روستا، به معنای برگزاری چند مناسبت، تأسیس چند مرکز فرهنگی یا صدور بیانیههای اخلاقی نیست بلکه فرایندی عالمانه، مشارکتی و سیاستگذارانه است که همزمان به شناخت سرمایهها و کاستیهای فرهنگی، به اصلاح الگوهای ناسازگار با پایداری، به بازآرایی هویت و آیین، و به پیونددادن این تلاشها با سیاستهای اقتصادی، اداری و زیستمحیطی میپردازد. این برنامهریزی اگر درست بنا شود، نه تنها از توسعه باز نمیماند، بلکه به مولد اعتماد، مکان و همبستگی برای پیشرفت پایدار بدل میشود و میتواند روستا را از حاشیهنشینی به کنشگری فعال در فرایند توسعه ملی ارتقا دهد.
نخستین قدم در این مسیر، شناسایی دقیق و بیپندار عناصری است که هویت فرهنگی روستا را بنا میکنند. این عناصر، اجزای پراکنده و جدا از هم نیستند. دین، ملیت، محلیت، اقتصاد، سیاست و اخلاق، هر یک بخشی از یک کلیت زیستهاند و توازن میان آنها الزامی است. هویت فرهنگی نه منجمد است و نه بیریشه.حفظ آن به معنای بازگرداندن جامعه به گذشته نیست، بلکه به معنای به کار بستن عناصر زنده و سازنده آن گذشته برای مواجهه خردمندانه با نیازهای امروز و افق فرداست.
در این رویکرد، از تقدیس یا نفی کامل سنت پرهیز میشود. در کنار دانش بومی، همیاری و احترام به طبیعت، ممکن است سنتهایی نیز به پایداری، زیان برسانند چون تبعیضهای ساختاری، اقتدارگرایی خانوادگی، طرد اجتماعی یا مقاومت در برابر نوآوری. بنابراین، نقد فرهنگی باید درونزا باشد و از زبان و تجربه خود جامعه آغاز شود، نه از تحقیر آن از بیرون.
تحول فرهنگی نیز هرگز با فرمان اداری یا بخشنامههای خشک صورت نمیگیرد بلکه باید در دل نهادهای محلی خانواده، مدرسه، شورا، دهیاری، تعاونیها و انجمنهای داوطلبانه جریان یابد و از حالت تشریفاتی خارج شده و به عرصههایی برای گفتوگوی حقیقی بدل شود.
در همین رهگذر، مسئله قدرت و حکمرانی محلی تعیینکننده است. پرسش اصلی این است که اولویتهای فرهنگی را چه کسی تعیین میکند؟ منابع در اختیار چه نهادی است؟ و مشارکت مردم تا چه اندازه اختیار واقعی دارد؟ مشارکت بیانتقالِ اختیار و مسئولیت، به نمایشی از همراهی بدل میشود. سرمایه اجتماعیکه شامل اعتماد، تعلق و تعاون است نیز محصولِ وعدههای کلی نیست بلکه با شفافیت، پاسخگویی، عدالت در توزیع امکانات، ثبات تصمیمها و احترام به کرامت مردم پدید میآید و باید از آن پاسداری شود.
باید پذیرفت که جامعه روستایی یک کل همگون نیست، بلکه میدان تفاوت و تعارض است. میان نسلها، جنسیتها، مالکان و بهرهبرداران، و گروههای بانفوذ و محروم، منافع و منشگاههای متفاوتی وجود دارد. اگر این نابرابریهای درونی دیده نشود، سخن گفتن از مشارکت در عمل به حضور گروههای قدرتمند محدود میشود. به همین دلیل، سیاست فرهنگی باید دارای تدبیر باشد و به زنان، جوانان و گروههای کمتر برخوردار، امکان حضور مؤثر در عرصههای تصمیمگیری و تولید را بدهد. روستایی که نیروهای جوان و توانمند خود را از دست میدهد، نه تنها بخشی از جمعیت، بلکه بخشی از آینده و توان بازسازی خویش را از دست داده است.
رابطه دوسویه فرهنگ و توسعه را نیز نباید نادیده گرفت؛ فرهنگ بر الگوهای اقتصادی اثر میگذارد، اما فقر، محرومیت، مهاجرت و ضعف خدمات عمومی نیز خود، فرهنگ و روابط اجتماعی را دگرگون میکنند. پس نمیتوان با بهینهسازی نگرشها و باورها به تنهایی به این مشکلات پاسخ داد. اصلاح ساختار اقتصادی و اداری، پابهپای اصلاح الگوهای فرهنگی ضروری است. امروز، مسائلی چون بحران آب، تغییر کاربری زمین و تخریب منابع، نهتنها مسائل زیستمحیطی، که مسائل فرهنگی و مدیریتی نیز هستند؛ چرا که بازتاب الگوی بهرهبرداری ما از طبیعتاند.
برای ساماندهی این امور، پیشنهاد میشود برنامهریزیها در سه سطح زمانی تنظیم شوند: در کوتاهمدت، اولویت با شناخت و مستندسازی سرمایههای فرهنگی و تشکیل کارگروههای محلی است تا مردم خود اولویتها را تعیین کنند.
در میانمدت، آموزش مدیران محلی و تسهیلگران اجتماعی، تقویت تعاونیها، حمایت از اقتصاد فرهنگی محلی شامل صنایع دستی، گردشگری مسئولانه و محصولات بومی و پیوند زدن سواد رسانهای با الگوی مصرف متعادل در دستور کار قرار گیرد. در بلندمدت نیز، اصلاح ساختار حکمرانی محلی، نهادینهسازی مشارکت و ایجاد نظام مستمر پایشِ اجتماعی و فرهنگی توسعه، با شاخصهای روشنی نظیر سطح اعتماد و کیفیت زندگی، ضرورتی اجتنابناپذیر است.
در نهایت باید به خاطر سپرد که فرهنگ، نه تنها وسیله توسعه، بلکه خود غایت توسعه است. روستایی که درآمد بیشتری به دست آورد، اما هویت، تعلق، اختیار و امکان بیان فرهنگی خود را از دست بدهد، به توسعه پایدار نرسیده است. برنامهریزی فرهنگی، در حقیقت پل میان میراث و آینده، و میان سیاستگذاری و زندگی مردم است؛ پلی که اگر عالمانه، منصفانه و مشارکتی ساخته شود، روستا را از حاشیهای خاموش به کانونی کنشگر در فرایند پیشرفت ایران بدل خواهد کرد.





























